ماجرای پشت فرمون نشستن بردیا

اماده شدیم با بابا واسه خرید بریم بیرون.....![]()

اینجا توی ماشین ساکت بودم...![]()
مامانم منو گذاشت روی صندلی بابا ...![]()
![]()

مثل یه اقا نشستم....![]()

مامان بهم یه سیب داد تا از این حالت ساکتی در بیام...![]()
اخه میرم بیرون خیلی مودبم....


اینجا یه نگاه به مامان انداختم ....![]()
بعدش......

اول یه دستی فرمون رو گرفتم بعد.....


گفتم بلند شم جلومو ببینم.gif)

اینم من که دیگه حاضر نبودم فرمون رو ول کنم....![]()
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


ماجرای پشت فرمون نشستن بردیا
