بردیا بردیا ، تا این لحظه: 8 سال و 3 ماه و 14 روز سن داره

بردیا جون

بردیا و عمل جراحی

قبل از عمل... بردیا وقتی دنیا اومد خودش یه مقدار ختنه بود(ختنه خدایی)اما کامل نبود واسه ختنه بردیم گفتن باید جراحی بشه اونم با بیهوشی توی اتاق عمل از اول اذر ماه کارای ازمایش خون وتایید متخصص بیهوشی و دکتر اطفال رو گرفتیم  دکتر جراحش هم که شهریور ماه بردیا روبرده بودیم پیشش و نوبت واسه اذرماه واسش زده بود نوبتش 17اذر بود... دوشنبه 17اذررفتیم واسه بستری شدن و روز18اذر ساعت 9:30دقیقه رفت اتاق عمل ساعت 11اوردنش بیرون از شب قبل هم تاصبح ناشتا بود و گرسنه قربونش برم تمام طول شب رو قدم زدم تا کمی اروم شد و گشنگیش یادش میرفت روز 4شنبه صبح هم مرخص شدیم خدا رو ش...
22 آذر 1393

بردیا در نمایشگاه

4شنبه با بابا رفتیم نمایشگاه فناوری نانو و صنعت و مخابرات تهران کلی به بردیا خوش گذشت و کلی بهش بادکنک و مداد رنگی وشکلات ودفتر و....نصیبش شد  توی این نمایشگاه خیلی بچه کم بود واسه همین برای همه جلب توجه میکرد و کلی خاطر خواه پیدا کرد کلی هم شیطنت کرد اینم از کیوسکای جدید بود که مثل پرتقاله و داخلش یه شیر اب میخوره و برق داره ودرش هم بسته که میشه مثل یه پرتقال دربسته اس حسابی بهش خوش گذشت اینجا هم در حال شیطنت کردنه که من دنبالش کنم اینجا هم به زور از قایق اومد بیرون     &...
19 مهر 1393

شیرین کاریهای بردیا...

چند روز پیش داشتیم قبض گاز رو با دستگاه کارت خوان پرداخت میکردیم بردیا هم نگاه میکرد دیروز رفته سر وقت اتاق باباش و یه کارت ویزیت و یه برگه از اونجا اورده بود داشت توی کارت خوان کارت رو میکشید.... اینم از گل پسر باهوش مامان *********** لباساش که کثیف میشه میره میندازه توی سطل اشغال.... ما هم هر روز سطل رو باید چک کنیم ***********   ...
2 شهريور 1393

شیرین کاریهای بردیا...

یه روز داشتم چایی میخوردم و در همون حین هم عکسایی که با دوربین گرفته بودم رو نگاه میکردم بردیا هم اومد که دوربین رو ازم بگیره و باهاش بازی کنه منم که چاییم رو تموم کرده بودم فنجون رو دادم بهش و گفتم دوربین نه....این رو بگیر بردیا هم فنجون رو با دست پس زد و در حالی که بند دوربین رو میکشید گفت نه بووووف ودوربین رو ازم گرفت منم کلی به این حرکتش خندیدم.... اینم پسر بلای ما... ادامه مطلب رو ببینید بردیا در حال اذان گفتن اولین راه رفتن بردیا با دمپایی بالا رفتن بردیا از مبل بردیا و ابنبات خوردن ...
16 تير 1393

شیطنت های بردیای من

هر کلمه ای که دیگران میگن منم مثل طوطی اداش میکنم البته هر وقت دوست داشته باشم با پا توپ رو میندازم واسه مامان توپ بازی با دست رو هم که کلا حرفه ای شدم هر چی درش باز باشه رو میبندم مثل در بطری-قندون-قابلمه و... این کار رو خیلی دوست دارم باتریهای توی اسباب بازیام رو در میارم بعد باتریا رو میندازم زیر مبل یا میز... هر چی گم میشه مامان میتونه اونجا پیداش کنه اخه مخفی گاه خوبیه...مخصوصا واسه موبایلا.. وقتی چیزی رو ازم میگیرن الکی گریه میکنم قیافه ام رو اینجوری میکنم عاشق بوس کردنم کلی بابا و مامان رو میبوسم مخصوصا وقتایی که خیلی مامان رو کلافه میکنم از دلش در میارم میب...
22 خرداد 1393

اولین نمایشگاه گل بردیا

روز جمعه2خرداد بامامان و بابا رفتیم نمایشگاه گل و گیاه... خیلی شلوغ بود...حسابی خوش گذشت...... همش دوست داشتم برم توی خاک ها وگلها بازی کنم اما مامان نمیزاشت.. ولی من که دست بردار نبودم ...
3 خرداد 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بردیا جون می باشد